تعطیلات نوروز91 - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام دوست جونی ها خوبییییییییییین؟

سال نوی همتون مبارک براتون یه عالمه آرزوی خوب خوب دارم

من اومدم با یه عالمه حرف

از روز 29 اسفند شروع میکنم

دوشنبه عصر 29 اسفند مامان اینا از ولایت اومدن خونمون

شبش من و مهربون رفتیم شیرینی و ماهی و سبزه و آجیل و این چیزا رو خریدیم

خواهری(عروس خانوم) که از قبلش خونمون بود و با کمک هم خونه رو حسابی تمیز کرده بودیم و بالاخره اون لیست بلند بالا به اتمام رسید و همه کارا انجام شد منم خیالم راحت شد دیگه

فقط موند حمام که ساعت گذاشتم صبح برم دوش بگیرم

سه شنبه: صبح با زنگ ساعت گوشیم از خواب پریدم یهو به نظرم اومد که دیشب باید 1ساعت ساعت ها جلو میرفته و الان ساعت 8:30 هست و فقط یه ربع داریم به تحویل سال

دیگه کلی جیغ جیغ راه انداختم و همه رو از خواب پروندم و بدو بدو سفره عید رو چیدیم و نشستیم پای سفره

بعدش هی به تی وی نگاه میکردیم که چرا هیچ خبری نیست کلا همه کیج شده بودیم بالاخره فهمیدیم که نه خیر دیشب ساعتا جلو نرفته و از امشب میره

کلی آبروم رفت :)))))

دیگه بعدش من رفتم دوش گرفتم سال تحویل شد و کلی عکس گرفتیم با مامان اینا

خیلی حس خوبی داشتم شاید حالا حالا ها فرصتش پیش نیاد که همه خانواده دور هم باشیم سال تحویل و خیل خوشحال بودم که خانواده ام پیشم هستن

2 روز دیگه مونده بود تا عروسی خواهری

اها اینم نگفتم که شب اول عید خانواده شوهر خواهری اومدن و واسه خواهرم عیدی آوردن

یه شب قبل از عروسی هم واسه خواهری کاچی درست کردیم من و مامان منم 3 تا ظرف برداشتم اخه خیلی دوست دارم :دیییییی

2فروردین تولد مهربون بود قرار بود من براش شلوار لی بخرم ولی فرصت نشد فقط نصف مبلغی که از خودش عیدی گرفته بودم برگردوندم برای کادوی تولد :دییییییییی

خیلی بی ذوقی بود میدونم

مامانم هم یه پیرهن و یه کفش کادو داد

عیدی هم بهمون یه پتوی گلبافت +یه قابلمه بزرگ داد دستش درد نکنههههه

3فروردین : روز عروسی خواهری بود از صبحش بد اخلاق شده بودم نمیدونم چرا اینجور مواقع کلا بهم میریزم استرس میگیرم و بد اخلاق و بهونه گیر میشم

مهربون تو جریان عروسی خواهرم خیلی زحمت کشید و کلی کارا رو دوشش بود من واقعا ازش ممنونم و قدرشو بیشتر میدونم و 2 برابر بیشتر دوستش دارم

اونروز بعد از ناهار با خواهری رفتیم آرایشگاه و ساعت 7 اماده بودیم وقتی رفتیم سالن هنوز هیشکی نبود

توی آرایشگاه از آرایشم راضی نبودم و کلی آرایشگرم رو اذیت کردم کلا سلیقه و سبک کارش با من متفاوت بود و خودمو کشتم تا مطابق میل من آرایشم کنه

ولی نتیجه کار بد نبود یعنی سعی کردم زیاد گیر ندم دیگه و اعتماد به نفس داشته باشم

 همه میگفتن خیلی خوشکل شدی ولی به نظر خودم آرایش صورتم چندان عالی نبود

خواهری خیلی با مزه شده بود آرایشش خیلی خوب بود و در عین سادگی شیک و خوشکل بود

کلی هم رقصیدیم یعنی از اول تا اخرش من و خواهری کوچیکه وسط بودیم

جو هم خیلی خوب بود همه ترکوندن از رقص

خیلی خیلی خوش گذشت

بعدشم عروسو بردیم رسوندیم و اومدیم خونه ساعت 5 صبح غشششش کردیم از خستگی

روز بعدشم ساعت 8 شب رفتیم پاتختی

و مراسم خاصی نبود البته مامان کادو داد بعدشم شام خوردیم و اومدیم خونه

چشمام از شب عروسی که اومدیم ونه و آرایشمو پاک کردم حسابی ورم کرده بود

قبلا هم یه بار اینجوری شده بودم اگه یادتون باشه احساس میکنم به خط چشمم عادت کردم و وقتی چیز دیگه ای استفاده میکنم اینجوری میشم یا شاید به مارک خاصی حساس شدم چون بعد از عقد و عروسیم این مدلی نشدم

ورم چشمام به حدی بود که زیر چشمم تا روی گونه هام ورم داشت و از بالا تا زیر ابرو

خیلی بی ریخت شده بودم

با مهربون رفتیم دکتر و قطره و پماد داد  

5فروردین هم با مامان اینا راه افتادیم سمت ولایت

بین راه هم رفتیم یه جای تفریحی که 100 تا خاطره دوران بچگی ازش داشتم 

 ناهار مهمون بابا بودیم

 عکس گرفتیم و ماهی های عیدمون هم انداختیم تو رودخونه

6فروردین خونه مهربون اینا بودیم

خدا را شکر مشکل کجا بریم کجا بیایم و کجا بخوابیم هم نداشتیم و با هم کنار می اومدیم

مهربون هم خیلی عالی بود منم خوب و اروم بودم

چشمم هنوز خوب نشده بود باز رفتیم دکتر و آمپول دگزامتازون داد 2 تا

خدا را شکر اولی رو شب زدم و فردا صبحش چشمم 90 درصد خوب شده بود دیگه دومی رو نزدم و قرصها و پماد و قطره استفاده میکردم

دوشنبه7فروردین هم ساعت 11/12 ظهر من و مهربون سفر دو نفریمون رو شروع کردیم و رفتیم طرف خوزستان

هی گفتیم بریم شمال که بارونیه بریم تبریز که برفیه

بریم یزد؟بریم اصفهان؟

بالاخره خوزستان تصویب شد

شب اول خونه عمه ام بودیم (رامهرمز)

مهربون کلی از عمه ام خوشش اومد آخه خیلی مهربونه و همشششششششش قربون صدقه ات میره

شب دوم رفتیم اهواز کلی فامیل دارم اونجا عموها و پسر عموهام و فامیلای بابام که خونه هیشکی نرفتیم رفتیم هتل

و کلی هم تو شهر زیر پل ها گشتیم و عکس انداختیم و خیلی خوش گذشت هوا هم عالی بود

بعدش رفتیم آبادان و خرید و خونه دوستم یه روزم اونجا بودیم

آهان خرمشهر هم رفتیم کنار شط کارون

خونه دوستم هم خیلی خوش گذشت و همش خاطره های دانشگاه و خوابگاه رو تعریف میکردیم و میخندیدیم کلا خوزستانی ها ادمای فوق العاده ونگرمی هستن اصلا احساس غریبی نمی کنی بینشون

خیلی راحت بودیم من و دوستم که مشکلی نداشتیم ولی شوشو ها هم خیلی زود با هم صمیمی و ریلکس شدن

شب راه افتادیم سمت دیلم و گناوه ولی چون بارون گرفت مجبور شدیم ماهشهر بمونیم

ماهشهر یه شهر خیلی خلوت بود همه خیابونا یه طرفه بود بیشترین تابلویی که میدیدی تابلوی توقف ممنوع  و ورود ممنوع بود

اهواز شهر بوق بوق بود همه عجله داشتن و انگار عادت داشتن به بوق زدن

ولی جدا میگن شیرازیها خیلی ریلکس هستن واسه همین چیزاستا

ارامشی که توی شیراز هست توی هیچ شهر دیگه ای ندیدم

همه خونسرد و خوشن!

ماهشهر که کلی گشتم تا یه پارک روشن پیدا کنیم کلا شهرش خیلی خلوت بود و تاریک

آبادان ولی خوب بود تا ساعت1/2 تو پاساژها میچرخیدیم و خرید میکردیم

و البته قیمت ها هیچ فرقی با شیراز نداشت قبلا قیمت ها مناسب بود ولی الان نه!

راستی از بچه های وبلاگی شنیده بودم ولی خودم تجربه نداشتم ولی توی این سفر به این نتیجه رسیدم که راست میگن

کیفیت غذاها و برخورد پرسنل رستوران ها همین طور قیمت ها هیچ جا مثل شیراز نمیشه

ما با اصطلاح سراغ بهترین رستوران ها رو میگرفتیم و میرفتیم ولی عذاشون خیلی بی کیفیت و گرون بود

برخورد پرسنل که افتضاح

اصلا خوشم نیومد

بعد از ماهشهر رفتیم دیلم که فقط نیم ساعت تو بازار چرخیدیم همه چی بنجل بود زود در رفتیم و رفتیم سمت بوشهر

اونجا هم رفتیم ناهار خوردیم و کلی حرص خوردم از غذای فوقالعاده افتضاح و قیمت های گرون

با این مبلغ شیراز میتونستیم توی بهترین رستوران بهترین غذا رو بخوری

کنار دریای بوشهر خیلی کیف داد کلی هم عکس انداختیم ولی یهو بارون گرفت و همه در رفتن

دوست داشتیم شب رو بمونیم بوشهر ولی چون خواهری و شوهرش اومده بودن ولایت گفتیم برگردیم تنها نباشن

و دیگه ساعت11 شب بود که رسیدیم ولایت

12 فروردین هم با خانواده من و خواهری و شوهرش رفتیم 12 به در!

اخه خواهرم اینا میخواستن برگردن شیراز که 13 رو با خانواده شوشوش باشن و صبح 14 هم برن سر کار

روز خوبی بود ناهار هم جوجه درست کردن آقایون که محشر شد و کلی چسبید

13بدر رو با خانواده شوشو بودیم خوش گذشت دیگه ساعت8 بود رسیدیم خونه

مامان اینا بیشتر مونده بودن 2 ساعت توی ترافیک موندن

دخمل برادر شوهری هم سوژه امسال ما بود آخخخی نازی روز 13 هم دل درد شدید داشت و کلی اذیت شد

خانواده شوشو و خانواده خودم هم هی ازمون نوه میخواستن این مدت :(

دیگه آخر شب ساعت12 راه افتادیم سمت گلستان و ساعت 2 رسیدیم

انقد دلم گرفته بود خیلی این مدت به مامان اینا عادت کرده بود و خیلی احساس بدی داشتم کلی تو ماشین گریه کردم و شوشو مسخره بازی در آورد که منو بخندونه

اینم از تعطیلات عیدمون بازم زندگی به روال عادی خودش برگشت

خدا را شکر همه چی خوب بود این چند روز

عروسی خواهری هم به خوبی و خوشی تموم شد

ایشاللا همگی سال خوبی در پیش داشته باشیم

ببخشید خیلی طولانی شد دوست جونی ها بوووووووووس

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak