مهمونی - باغ ارم - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سهههههههههههلام من اومدممممممم خوبیییین؟

چه خبرا؟هوای بهار همتونو تنبل کرده هااا چرا دیر به دیر مینویسن ؟

من این هفته هفته نسبتا شلوغی داشتم

از اول هفته یکم به خونه رسیدم و امور تمیز کاری و اینا

دوشنبه شب مامان مهربون اومده بود گلستان و خونه خواهر شوهری بود زنگید که فردا میان خونمون به شرطی که تو زحمت نیفتم و غذای مفصل درست نکنم و به قول خودش تشریفاتیش نکنم (خانواده مهربون خیلی اصرار دارن مهمونی هاشونو که غریبه بینشون نیست و خودمون هستیم ساده برگزار کنیم قبلا واستون تعریف کردم )

این شد که سه شنبه صبح یه جارو کشیدم و خونه تقریبا مرتب بود (از عجایب 7گانه بودا)

واسه ناهار هم برنج و خورشت قیمه درست کردم +سالاد و ...

دیگه شوشو زنگید خواهر شوهری اینا و برادر شوهری اینا هم اومدن

دیگه عصر بابا و مامان شوشو رفتن ولایت و بعدشم خواهر شوهری منتظر موند شوشوش بیاد دنبالش

واسه شامم نموند دیگه و رفتن

5شنبه صبح رفتم دانشگاه برای کاراری فارغ التحصیلی که بازم کارمند مربوطه مرخصی بود و فردا باز باید برم یعنی بی در و پیکر تر از این دانشگاه ندیدم شایدم شانس منه

عصر خوابیده بودم حدودای ساعت 7 بود که خواهری زنگید گفت درو باز کن ما پشت دریم

البته از شب قبلش خبر داده بود ولی من خوابم برد

دیگه خواهری و شوهرش اومدن و شوشو هم ساعت 9:30 اومد خونه

شام هم پیتزا درستیدم حدودای 12 بود که رفتن

هرچی اصرار کردیم بمونن قبول نکردن

امروز هم که جمعه بود شوشو ساعت 10 بیدار شد و من 11:30

نمیدونم چرا شوشو سحرخیز شدهههههه قبلا پا به پای من میخوابید ولی الان نه

شوشو در یه حرکت خودجوش زنگید خونمون و با مامان و بابام حرف زد و بعد هم گوشی رو داد به من

دیگه ساعت حدودای 3 بود که ناهار خوردیم و شوشو خواب بعد ناهار رو هم تحریم کرد و دیگه من یه دوش گرفتم و آماده شدم و ساعت 4:30 رفتیم بیرون

اول رفتیم بانک و رمز کارتامونو عوض کردیم و بعدشم رفتیم باغ ارم

کلیییییییییییییییییییییییییی عکس گرفتیم انقد خوشکلهههههههههههه

ولی خوب من قشنگتر از اینم باغ ارم رو دیده بودم ایشاللا 2هفته دیگه اگه بتونیم بریم خیلی قشنگتره

راستی یه گل خیلی باحال هم دیدیم که اسمش رو گذاشتم پوپولی اخه اسم خودش خیلی سخت بود :دییییی

تا ساعت 7 باغ ارم بودیم و بعدشم رفتیم سعدیه

یه نیم ساعتی هم اونجا بودیم

انقد شلوغ بود که فرار کردیم آخه روز بزرگداشت سعدی بود و ورودی نداشت :دییییییی

تو راه برگشت هم 1کاسه آش سبزی و 1کاسه آش رشته خریدیم

آش سبزی واسه من و آش رشته واسه شوشو

این شوشوی منم که همه کاراش دوستی خاله خرسه اس فکر میکرد من آش سبزی دوست ندارم و مجبوری دارم میخورم

 به زووووووووور آش رشته رو داد به من و آش سبزی (که خودش دوست نداشت) رو خورد   :(

پترس بازی!!! در صورتی که من آش سبزی دوست داشتم ولی باور نمیکنه کهههههههه!!!

انگار که من تعارف دارم باهاش  :(

برگشتنی برادر شوهری زنگید که دارن میرن خونه خواهر شوهر

ما هم رفتیم هنوز برادر شوهر اینا نرسیده بودن :دیییی

دیگه اونجا یه خورده با نی نی شون بازی کردیم و برگشتیم خونه

حالا هم انقد خوابم میااااااااااااد ظهر نخوابیدم کمبود خواب دارم :دی

فردا صبح هم باید برم دانشگاهههههه

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak