غم و شادی - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام دخملا خوفین؟

4شنبه عصر با خواهری رفتیم خرید

سرویس چینی پسندیدیم و خریدیم و موند همونجا تا شوهرش فرداش بره بیاره

کادوی تولد خواهر کوچیکه رو هم خریدم که جلوجلو بهش بدم تولدش 9 آبانه و ما تا اون موقع نمیریم ولایت

5شنبه هم خواهری ناهار خونمون بود و بعدش رفتیم دنبال برادر شوهری و راه افتادیم شمت ولایت البته خواهرم نیومد و موند پیش شوهرش!

هفته دیگه اونا میرن ولایت که متاسفانه ما نمیتونیم بریم

ساعت 6 رسیدیم در خونه و از دور دیدیم یه دونه آگهی ترحیم چسبوندن در خونه

رفتیم جلوتر دیدم عموی مامانم بود وای خیلی ناراحت شدم به زور جلوی برادر شوهری و مهربون خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ولی دستم واقعا میلرزید و اشک تو چشام بود

بیچاره سنی نداشت پدر بزرگم به جای پدرش بود این داداش آخریشون بود که اول از همشون رفت

2 تا بچه مجرد داره

60 سال اینا داشت

ظاهرا صبح رفتن صداش کنن بیدار نشده ساعت 2 نصفه شب تو خواب سکته کرده و به رحمت خدا رفته

خدا رحمتش کنه

دیگه مهربون رفت خونشون و منم خونه خودمون تا آماده شیم واسه جشن عقد پسر عمه مهربون

ساعت 9 مهربون اومد دنبالم و رفتیم

راستی بالاخره کت و شلوار پوشیدم

تا ساعت 3 نصفه شب هم عقد کنون بودیم و یه خرده هم رقصیدیم بد نبود

لباس عروس خانوم قهوه ای بود به نظرم واسه عروس زیاد جالب نیست

دیگه برگشتیم خونه مهربون اینا و شب اونجا خوابیدیم

خواهر شوهری و برادر شوهری اینا هم بودن

جمعه ساعت 12 مهربون منو رسوند خونمون و خودش رفت شرکت ساعت 2:30 اومد ناهار خوردیم و تا 5:30 خونه ما بودیم بعدشم دو تایی رفتیم بیرون ددر

چرخیدیم تا ساعت 8

بعدش رفتیم خونه مهربون اینا

که طبق معمول مامانش گله داشت به مهربون

که کجایی از دیروز تا حالا ندیدمت پیش ما نبودی!

حالا شما خودتون با این چیزایی که گفتم ببینین چند ساعت پیش اونا بودیم (یا مهربون بوده) و چند ساعت خونه ما!

ساعت9 با مهربون رفتیم خونه یکی از دوستاش و کادوی تولد نینی شون رو دادیم

یه پسر نازنازی

که میگفتن خیلی بد آرومی می کنه ولی 2:30 ساعتی که ما اونجا بودیم یه بار گریه اش رو ندیدیم و فقط یه بار بیدار شد شیرشو خورد و دوباره خوابید

عسیسسسسسم

مهربون انقد از نی نی کوشولو میترسهههه منم بدتر از اون

اصلا بلد نبودم بغلش کنم

خیلی فسقلی بود!

قرار بود شب برگردیم گلستان ولی منصرف شدیم دیگه دیر شده بود

وقتی از خونه دوست مهربون برگشتیم مهربون گفت بیا امشب هم بریم خونه ما بخوابیم مامان گله داشت

منم خییییییییییلی آروم و مهربون گفتم باشه بریم من مشکلی ندارم ولی ما قانونا رو نوشتیم که بهش عمل کنیم و اگه یکی خواست برناممون رو بهم بریزه نزاریم و اینجوری که نمیشه ببین از دیروز عصر چقد با خانواده ات بودی مامانت بیخودی گله داره

اونم کمی ناراحت شد ولی چیزی نگفت گفت پس بریم گلستان

گفتم بریم

(اگه میموندیم باید میرفتیم خونه ما! قانون یه شب اینور یه شب اونور!)

خلاصه که ساعت 12 راه افتادیم سمت گلستان و جاده هم تاریک و خلوت

ساعت2 رسیدیم

در طول راه رو هم در مورد یه مساله که خیلی نیاز به بررسی داره و تصمیمی که در این رابطه میگیریم حرف زدیم

البته بگم که اصلا مربوط به بچه و اینا نبود :دییییییی

تصمیم سختی هست ولی شاید زندگیمونو از این رو به اون رو کنه

حالا ببینیم خدا چی میخواد توکل به خدا

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak