زنی با دستکش سیاه - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام دوست جونی ها خوبین؟

من یکشنبه عصر تا سه شنبه صبح مهمون داشتم

مامان و خواهری

زن دایی و دخی دایی و پسر دایی کوچیکه

قرار بود عصر دوشنبه برن ولی با اصرار ما موندن دیگه

خوب بود دور هم بودیم ولی به این نتیجه رسیدم که حوصله مهمونداری ندارم

اگه مامان و خواهری بودن راحت بودم ولی مهمون یکم از خانواده که رد میشه سخت میشه

نمیدونم نظم زندگیم بهم میخوره و از حالت روتین خودش خارج میشه و احساس خوبی ندارم

تو خونه خودم راحت نیستم

هر وقت خواستم بخوابم هر وقت خواستم پاشم چی کار کنم چی کار نکنم و حتی روابط با مهربون تحت شعاع قرار میگیره و کم حوصله و عصبیم میکنه

البته چیزی از مهمون نوازی و پذیراییم کم نمیشه ولی خودم احساس خوبی ندارم

همش دلم میخواد برن خونشون دیگه!   :دییییی

دیروز  رو تو استراحت مطلق بعد از مهمونداری بودم!

ناهار و شام رو از غذاهای روز مهمونی خوردیم واسه امشب هم شام داریم تازه

ولی ظهر قلیه ماهی درست میکنم

راستی مدیر ساختمون به یه نفر از همسایه ها شک کرده الان مهربون زنگید گفت اومده شرکت

وقتی مهربون گفت دزد ساختمون فلانیه رو کله ام اسفناج سبز شد از تعجب!!!!!!!

اگه حدسشون درست بود واستون تعریف میکنم

دیروز ظهر خواهری اومد خونمون که چیزی رو که جا گذاشته بود ببره

عصر که بیدار شدم داشت میرفت همه ظرفا رو شسته بود و گازو تمیز کرده بود

چه خواهر خوبی دارم؟  :)

من شدیدا منتظر خاله پریم چرا نمیاد؟کلافه ام کرده!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak