پدربزرگ مهربون - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام خوبین دوست جونیا؟

وای چند روزه نیومدم اینجا تنم درد گرفته خمار خمارم!

خوب قرار بود خواهری 2شنبه شب بیاد خونمون

2شنبه : صبح یه جایی قرار داشتم

در واقع یه مصاحبه کاری بود

رفتم و 8صفحه فرم پر کردم راستش زیاد از محیطش خوشم نیومد

یه جای نیمه دولتیه ولی خیلی قوانین خشکی داره قرار شد 4شنبه صبح مدارک ببرم

عصرش کلی تمیزکاری کردم و حسابی کوزت بودم در عوض همه جا تمیز تمیز شد

شب با مهربون رفتیم ترمینال و خواهری رو آوردیم

3شنبه : عصر با خواهر کوچیکه و خواهر وسطی و شوهرش رفتیم لونا پارک

کلی هم جیغ بنفش کشیدیم و هیجان از خودمون در کردیم!

ساعت11 خونه بودیم و شام هم پیتزای خونگی خوردیم و از ساعت12 شب تا 5 صبح من و مهربون بیدار بودیم و مهربون داشت سایتی رو که طراحی کرده بود آپ میکرد و منم داشتم خبر ها رو آپلود میکردم قراره مدیریت این سایت رو من داشته باشم طراحش هم که مهربون هست

سایت مربوط به دانشگاه های آزاد هست و دکتر جا...س..بی روزی 2 بار این سایت رو چک میکنه!

چیه خواستم پز بدم و بگم که من و مهربون خیلی مهم شدیم!!!!!   :دیییی

4شنبه : صبح به سختی بیدار شدم و مدارکمو بردم تحویل دادم و قرار شد خبرم کنن (اگه خواستن)

هنوز نمیدونم برم نرم؟میتونم تحمل کنم؟ارزشش رو داره؟فردا اگه اونجا شاغل باشم و حقوق و مزایای خوبی هم داشته باشم احساس رضایت دارم؟

همش میگم هر چی خدا بخواد همون میشه خودش بهتر صلاح و مصلحت منو میدونه

ناهار دستپخت خواهری رو خوردیم واقعا خوب بود واسه سن و سالش مهربون میگفت دیگه وقتشه!  :دییییی

وای من همش احساس میکنم این خواهرم هنوز همون خواهر کوچولوی 4ساله اس که می بردمش مدرسه و همه واسش غش و ضعف میکردن بسکه ناناز بود

الانم البته خوشمله ته تغاری خونه ماست دیگه!

خلاصه با خستگی زیاد اومدم خونه و حتی جون نداشتم ناهار بخورم!انقد تنبل شدم و تنم ضعیف شده که خدا میدونه

ساعت 4عصر وقت دکتر داشتیم که با 1 ساعت تاخیر رسیدیم و منشی گفت که برید 2ساعت دیگه بیاین!

تو این فاصله خواهر دومی هم اومد و 3 تا خواهری با هم رفتیم یه دکی دیگه

که خواهر کوچیکه سونو کنه ببینیم خاله میشیم یا نه!

که گفتش نی نی نداره و کیست داره!اینم از شانس ما!   :دییییی

بعدشم دکتر پوست و 200 و خورده ای پول ریختیم تو جوغغغغغغغغ و اومدیم خونه!

راستی اینو نگفتم واستون صبح 4شنبه دایی مهربون زنگید ما خواب بودیم چیز خاصی هم نگفت و قطع کرد

بعدش ظهر مهربون زنگید که پدر بزرگش به رحمت خدا رفته بوده و دایی زنگیده که بهمون بگه دیده خوابیم چیزی نگفته

مهربون میره شرکت و داداشش بهش میگه

اونم زنگید به من و برنامه ها عوض شد!

آخه قرار بود آخر هفته من با خواهری بریم ولایت (واسه نذری مامان مهربون) و مهربون نیاد

ولی دیگه مجبور شد بیاد

5شنبه : حدودای ساعت 12 با 2 تا خواهری ها رفتیم ولایت و اول خونه ما

بعدشم مراسم تشییع جنازه پدر بزرگ مهربون

همونجا وصیت کردم که روز بارونی منو دفن نکنن

وای تا 10 شب اونجا بودیم من دیگه کلافه شده بودم البته مهربون کلی مهربونی کرد

خیلی حس خوبیه که توی اون مراسم هم هوامو داشت و بهم محبت میکرد

یه بار اومد صدام کرد بهم شکلات داد

یه بار دیگه هم اومد رفتیم بیرون تو کوچه یه کمی حرفیدیم و راه رفتیم

بار سوم هم جیم شدیم رفتیم یه خرده تو خیابونا چرخیدیم و بعد برگشتیم

شب هم من رفتم خونه خودمون و مهربون کارو بهونه کرد رفت خونشون  :(

ساعت 2 زنگیدم دیدم بعله آقا خوابیده (مثلا قرار بود تا صبح بیدار بشینه ) می دونستم بهونشه و زنگ زدم که مچش روبگیرم

چند باره باز داره بد قولی میکنه

دیگه نمیخوام باهاش بحث کنم

به نظرم بهتره دیگه بدون بحث و جدل از این به بعد اون خونه خودشون بخوابه و من خونه خودمون! به قول و قرارا و قوانینمون پایبند نمیمونه!

جمعه صبح مهربون صبح زود رفته بود مسجد واسه مراسم سوم بابابزرگش

منم با مامان و بابا رفتم

از اونجا هم باز خونه بابابزرگ مهربون و بعد از ناهار هم خونه ما

و ساعت 4راه افتادیم سمت ولایت خواهری رو رسوندیم و اومدیم خونه

کمرم خیلی درد میکنه دقیقا ستون مهره هام بین دو تا کتفم داره منفجر میشه

الان سعی میکنم صاف بشینم و تایپ کنم

شاید به خاطر نشستن زیاد این دو روز بوده یا پیاده روی روز قبلش

کلا این چند روز خیلی خسته شدم

نیست تحرک ندارم حالا از خونه بیرون میرم خسته میشم مخصوصا روز 4شنبه که شب هم خوب نخوابیدم

این هفته باید هر طوری شده پروژه دانشگاه رو تموم کنم و پرونده دانشگاه رو ببندم و حتما دکتر و سونو برم

احتمال میدم کیست داشته باشم آخه پری 7 روز دیر اومد بعد 2 روز به شدت پیشم بود و بعد از 2 روز یهو غیبش زد!!!!

ببخشید خیلی پرحرفی کردم چشاتونو درد آوردم! قلبماچ

من واسه شما اینجوری پرحرفی میکنما

تو خانواده مهربون اینا خیلی کم حرفم

تو خونه خودمونم اگه اینجوری تعریف کنم خواهری ها بهم میگن خاله منیژه( تو مایه های همون خاله وروره!)

بعدشم سوژه میکنن که حالا بیا از تو حرفات سوال درآر ببین خوب گوش دادیم یا نه!زبان

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak