تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!!! - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام دوستای گلم خوبین؟

من امشب از ولایت برگشتم

1شنبه ساعت 4 بعد از ظهر راه افتادیم سمت ولایت که به دلیل تصادف وحشتناکی که سر پلیس راه ولایت اتفاق افتاده بود تو ترافیک شدید موندیم و ساعت7 رسیدیم ولایت

جاده خیلی شلوغ بود و تصادف 5 تا کشته داشت

من که اصلا نگاه نکردم چشامو محکم بسته بودم و شالمو هم گرفته بودم جلو چشمم که نکنه چیزی ببینم تازه دلم میخواست گوشمم بگیرم که صدایی نشنوم

همه بدنم میلرزید

خیلی خیلی تصادف بدی بود بهتره واستون تعریف نکنم که مهربون چیا دیده بود!

خواهر و برادر مهربون هم چند تا ماشین جلوتر از ما بودن زنگ زدن گفتن اصلا تو جاده رو نگاه نکنین !

وای نصیب نشه خیلی بد بود

بگذریم

شب اول مهربون اومد خونه ما خوابید البته قبلش رفته بود هیئت و عزاداری

خواهری و شوهرش هم خونه ما بودن

روز تاسوعا (دوشنبه) : مهربون اینا نذری داشتن

لوبیا پلو با مرغ

مرغش رو از شرکت مهربون اینا خریدن

ایشاللا اگه سال دیگه اوضاع کار و درآمد خوب بود برنجش رو هم از شرکت میدن

از صبح تا شب درگیر بودیم ولی همه نذری پختن یه طرف پخش کردنش هم یه طرف خیلی حال میده

یه خورده از دست مهربون دلگیر شدم

آخه بهونه آورد و شوهر خواهری رو هم با خودش نبرد هیئت!

آخه بابام هم نرفت عزاداری

شوهر خواهری بیچاره هم تنها بود و فقط با ما 3 تا خواهرا رفتیم مسجد که خوب اونم رفت قسمت مردونه تنهایی!

3شنبه روز عاشورا : صبح رفتیم مراسم عزاداری و ناهار خونه ما بودیم

اونروز سرما خورده بودم و تقریبا بیشتر روز رو خوابیده بودم شبم زود خوابیدم نوبت مهربون بود بیاد خونمون ولی نیومد

خواهری اینا باید بر میگشتن گلستان که 4شنبه صبح برن سر کار

ولی ما تصمیم گرفتیم بمونیم

4شنبه رو یادم نیس فکر کنم یکم با مهربون تو قیافه بودیم ولی دیگه مهربون زنگید با هم رفتیم بیرون شام هم بیرون خوردیم و شب من رفتم خونه مهربون اینا خوابیدم

5شنبه : با خانواده مهربون اینا قرار شد بریم بوشهر که بعدش منصرف شدیم و رفتیم باغ

خوش گذشت آتیش روشن کردیم و کلی میوه چیدیم 

سهم ما 15 کیلو نارنگی و 8 کیلو پرتقال و 2 کیلو لیمو شد!

خیلی بامزه بود میوه چینی

تجربه جالبی بود کلی هم خندیدیم

این سری پدر شوهری روی مود شوخی بود کلی سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم

کلا اینجوریه گاهی هم بی دلیلی میره تو قیافه که خوب منم همون شکلی میشم فوری!

کلا سفر بدی نبود 2شب خونه ما بودیم 2شب خونه مهربون اینا 1شب هم نخود نخود هرکه رود خانه خود!

یکی از پروژه های مهربون کمی تا قسمتی قابل بهره برداری شد بعد از 5 ماه! و اولین برداشت رو ازش داشتیم که قراره واریز بشه به حساب پس اندازمون!

مرسی خدا جون!

 جمعه : ناهار خونه ما بودیم صبح رفتیم یه عالمه خرید کردیم این خرید تا توی راه و وقتی رسیده بودیم گلستان همچنان ادامه داشت

دیگه روم نمیشد بگم مهربون فلان چیزم بخریم!

راستی چند شب پیش تو خیابون یه عروسک کوشولو پیدا کردم ببل داره :دیییییییی

مامان مهربون اینجوری تعبیرش کرد که این بچمه و نشونه اینه که پسردار میشم!!!

آخخخی نازی چقد حسه بدیه آدم عروسکشو گم کنه نه؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak