یلدای 90 - طعم عشق رنگ زندگی

طعم عشق رنگ زندگی

دفترچه خاطرات شیده و مهربون!

سلام بچه هااااا خوبییین؟

5شنبه ساعت11 راه افتادیم سمت ولایت

مراسم چهلم بابابزرگ مهربون بود

دیگه تا رسیدیم ناهار خوردیم و رفتیم مسجد

مامانم هم بود

بعد از اونجا هم رفتیم بهشت زهرا و بعد از اون خونه بابابزرگ مهربون

البته من به مهربون گفتم که خسته ام و حوصله ندارم تا ساعت 10/11 شب اونجا باشم این شد که یه ربع نشستیم و مهربون اومد دنبالم و الفراااااااااااااااار!

پیاده اومدیم خونه ما تو راه هم کلی حرف زدیم و بستنی خوردیم

اونروز همه هی میپرسیدن نی نی ندارییی؟

از دخی عمه فضول مهربون گرفته تا خواهر شوهری و پدر شوهر و زندایی شوهر!

وااای خیلی خجالت میکشم وقتی بابای مهربون در این مورد باهام شوخی میکنه

هی میگه جوجه ندارین؟

من میگم نه میگه نمیخوای بگی ولی معلوم میشه کههههههههههههه!

واااییییییییییییخجالت

ظاهرا زن دایی مهربون خواب دیده مهربون رفته خواستگاریش و جواب مثبت هم گرفته!

دیگه تعبیرش کردن که من نی نی دارم!

آخه ظاهرا واسه جاری هم خواب دیده بوده و 2/3 ماه بعدش نی نی دار میشه

دیگه خیالشو راحت کردم گفتم خبری نیست!

میگفت نه حامله ای هنوز نمیدونی!

گفتم بابا من پری ام!

حالا بابای مهربون میگفت این خوابه تعبیرش اینه که دخی گیرت میاد!

بعد واسه زن داییم تعریف کردم گفت نه اگه خودت شوهر کنی دختره ولی اگه شوهرت زن بگیره پسره!!!!!!!!!!!!!!!!

ای بابا هنوز نه به باره نه به داره!!!!!

من که فکر میکنم از این قبیل خوابای دست بینی بودا!

خلاصه که من با ابروهای پاچه بزی رفتم مسجد دیدم همه نوه های دابیامرز و عروسهای خاله های دیگه و حتی خواهر مهربون و جاری همه ترگل و ورگل و ابروها رو همچین مدل داده بودن که نگووووووو

خلاثه انقد احساس دهاتی بودن و سادگی بهم دست داده بود آخر هم عمه مهربون منو دید و دعوام کرد که ابرو گذاشتم!

دیگه مادر شوهری هم تو ماشین ازم تشکر کرد و گفت برو ابروهاتو بردار

منم جمعه رفتم خونه داییم (زن داییم آرایشگره) و یه صفایی که به صورتم دادم و آخییییییش سبک شدما

2کیلو پشم داشتم!

واسه خودم آقایی شده بودم!

خلاصه ناهار جمعه هم خونه ما بودیم البته شب قبلش هم خونه مهربون اینا خوابیدیم و عصر جمعه هم با داداش مهربون برگشتیم گلستان

وااای یه چیزی واستون بگم یه پسردایی بیش فعال دارم 5سالشه فککر کنم به بلوغ خیییییییییییییلی زودرس دچار شده

انقد س.ک.س.ی شدههههههه

هی قربون صدقه من میرفت میگفت عزیزم جیگرت برم قربونت برم بیا بریم پیش هم بخوابیم!

نمیدونین که خوابیدن پیشش خطرناکه نمیدونم این حرکتها رو از کجا یاد گرفته!

زن داییم زیر بار نمیره که خودشونو دیده باشه یا فیلم دیده باشه ولی آخه مگه میشه؟

وقتی خوابیده پیشت خودشو به طرز فجیعی تکون تکون میده واااای روم سیاه!خجالت

یهو حواست هم نباشه دست میبره به یقه لباست!

دستتو میگیره نوازش میکنه بعد یهو لبتو میبوسه  خدا بدووووووووووووووووووور!

مهربون کلی غیرتی میشه میگه اصلا طرفش نرووووووووووو!

بغلش هم نکن

بوسش هم نکن

ای بابا!

خلاصه که اونروز هم با خودش نشسته بود بازی میکرد یه شعرهایییی میخونننننند نمیدونم از مهد یاد گرفته یا...؟

میگه همه چی آرومههههههههه

من چقد خوشبختم

من ........ت میمالم!!!!!!

وایییییییییییییی اسم میاوردهاااااااااااااااا

آدم نمیدونم بخنده گریه کنه عصبانی شه تعجب کنه سکوت کنه چیکار باید کرد بااین بچه آخه؟

آدم از هر چی بچه اس زده میشه واللا به خدا!

راستی از شب یلدا بگم با وجود اینکه من و مهربون خیلی شاد و عشقولانه بودیم ولی اصلال مراسم شب یلدا رو به جا نیاوردیم!

همه چی تو خونه بود ولی حتی میوه هم نخوردیم نه فال حافظی نه عکسی نه هیچی!

فقط یه شام خوشمزه خوردیم و بعدشم نشستیم پای کامی و لب تاپ به کارامون رسیدیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط شیده نظرات ()


Design By : Pichak