خاطره زایمان قسمت اول

خاطره زایمان

3مهر :

صبح رفتیم بیمارستان برای تشکیل پرونده و آزمایش

 ساعت 4 عصر دوباره باید میرفتیم بیمارستان که دکتر بیهوشی منو ببینه

رفتیم و دکتر به خاطر ورم مجرای حلق و بینیم گفت که نباید بیهوشی عمومی بگیرم و باید اسپاینال شم

خیلی هم بدم نمی اومد ولی استرس داشتم چون شنیده بودم بعدش کمر درد و سر درد و ... هست و عوارضش بیشتر از بیهوشی هست از طرفی استرس اتاق عمل رو باید بیشتر تحمل میکردم همین طور استرس سالم بودن نینی رو شاید ته دلم بیهوشی رو بیشتر میخواستم

اون روز از دکتر پرسیدم که میشه با آرایش باشم توی اتاق عمل؟

گفت که آره در حد کم میشه

آخه نمیدونین که من چقدر توی دوران حاملگی زشت شده بودم سر تا پام سیاه سیاه شده بود میگفتن دوده حاملگی هست

دماغ عملی و کوچیک من شده بود اندازه یه کدو

لب پف و چشا ریز و ...

هاله سینه سیاه سیاه صورت واکس شفق!

پشت دست عین کلفتا!

اصلا اعتماد به نفس نداشتم که وقتی میارنم توی بخش قوم شوهر منو با این وضعیت ببینن

اینا همین جوریش از آدم ایراد میگیرن چه برسه که این صحنه های زیبا رو ببینن شعورشون نمیرسه که عوارض حاملگی هست فکر میکنن همیشه این ریختی بودم

بگذریم موقع برگشتن به خونه تو ماشین حالم بد بود عرق میکردم ولی سردم بود و دلم سفت سفت شده بود حالت تهوع داشتم و خیلی ترسیده بودم

رسیدم خونه مامانم منو دید ترسید میگفتن انقباض زایمان هست خیلی میترسیدم که نکنه طبیعی زایمان کنم و خدا خدا میکردم که اینطوری نشه و همش به نینی میگفتم تو که انقد پسر خوبی بودی این خوان آخر هم با ما راه بیا تا به سلامتی ردش کنیم

 شوشو بهم دلداری میداد که ما تشکیل پرونده هم دادیم اگه امشب موقعش بود میبریمت بیمارستان و سزارین میکنی

خواهر شوهر بزرگه زنگید احوالپرسی کنه اونم که شنید گفت خودشه انقباض زایمانه آخه خودش طبیعی زایمان کرده

(مادر شوهرم بعدش بهش گفت دعا میکردم که انقباضات زیاد و تند شه و طبیعی زایمان کنی!!!!!!!!!!!!)

ولی خدا را شکر اون شب به خیر گذشت

خاله ام از ولایت اومد

خواهرم هم اومد

مامان اینا هم خونه بودن

اون شب آخرین عکسهای دو نفره رو گرفتیم

کلی عکس هم با خواهرا و مامان و .. گرفتیم

الان عکسا رو میبینم میگم واییییی چه زشت بودما!

رفتم روی وزنه و خواهریم از پاهام و ترازو عکس گرفت ترازو عدد 88 رو نشون میداد

اون شب تا صبح از استرس نخوابیدم شب قبلش هم همینطور شب قبلترش هم

ساعت 6 صبح مس مس لیندا اومد فکر کرده بود خوابم برای من و نینی آرزوی سلامتی کرده بود

بیدار بودم جوابشو دادم و تا 7:30 مس مس بازی کردیم

قرار بود 11 بیمارستان باشم

ساعت 8 رفتم حمام دوش گرفتم

نباید صبحانه میخوردم

مامان اینا بیدار شدن و شوشو هم خیلی استرس داشت

2 تا قرص کلرودیازپوکساید بهش دادم خورد تا آروم شه

ساعت 9:30 مادر شوهر و پدر شوهر از ولایت اومدن

ساعت 10من و خواهرا و شوشو و مامان و خاله از خونه زدیم بیرون

قرار شد مادر شوهر و پدر شوهر پشت سرمون بیان با ماشین خودشون آخه ماشین ما دیگه جا نداشت

دم رفتن استرس داشتم واسه خواهرا ادای لرزیدن در آوردم یعنی میترسم مادر شوهرم دید میگفت مادر دختر از این کارا میکنه

به من میگفت چیزی نیست که نمیخوای طبیعی زایمان کنی که

به شوشو دلداری میداد که مبادا استرس داشته باشی هاااااااا

انگار اون میخواست بزاد

کلا مادر شوهر من سزارینو جز زایمان نمیدونه

تو ماشین با شوشو توافق کردیم که اگه نینی دخمل بود اسمشو چی بزاریم

میگفتم اگه یه نفر بره تو اتاق عمل بعد پشیمون بشه چی میشه؟میزارن بیاد بیرون؟همه با هم گفتن نهههه دیوونه بازی در نیاری ها

خلاصه ساعت 11:10 دقیقه بیمارستان بودیم خیلی استرس داشتم شوشو دستمو گرفته بود و روحیه میداد

خیلی سریع و یهویی از مامان اینا جدا شدم و همراه خاله رفتم تو بخش

رفتیم اتاق انتظار مادران

اونجا یه لباس صورتی و کلاه دادن پوشیدم و یه عالمه سوال پرسیدن در مورد اینکه به غذا یا دارویی حساسیت دارم یا نه و .....

بعدشم فشارمو چک کردن و ضربان قلب نینی

ساعت حدود 12 بود

5 نفر دیگه هم تو اتاق انتظار بودن

4 نفرمون دکترمون یکی بود

دیگه نشستیم به حرف زدن در مورد بارداری و زایمان و جنسیت نینی ها و اسم نینی و ...

خواهرا هی می اومدن و میرفتن

کلی عکس گرفتیم تو راهروی بیمارستان

ساعت 1 بود هنوز دکتر ما نیومده بود نفر اول رو صدا زدن رفت و تو دل من دلشوره عجیبی پیچید

شوشو هی می اومد دم در بخش و من میرفتم پیشش روحیه میگرفتم و بر میگشتم

مادر شوهر و خواهر شوهر اینا هنوز نیومده بودن

فقط مامان من و خواهرام و خالم همراهم بودن

خواهعر شوهر بزرگه زنگید که نوبتت شد یا نه گفتم هنوز دکتر نیومده

گفت وقتی یه نفر مونده بود تا نوبتت بشه زنگ بزن ما بیام

مادر شوهر هم زنگیده بود به شوشو وقتی بچه به دنیا اومد خبرم کنین خودم میخوام بیام لباس تنش کنم!!!!!

شوشوی ساده منم با ذوق اینو به من میگفت منم زنگیدن خواهر شوهرو برای شوشو تعریف کردم گفتم عمرا زنگ بزنم میخوام که نیان

ترس و لرزش واسه مامان منه اونوقت مامان تو میخواد بیاد تن  نینی لباس کنه؟

مگه بقیه دور از جونشون چلاقن؟؟

لازم نکرده کسی بیاد

اول که پرستارا لباس بچه رو تنش میکنن دوم اگه قرار بود کسی از ما این کارو بکنه اون مامان تو نیست

از ولایت پاشدن اومدن شیراز به اسم زایمان من اونوقت رفته خونه دخترش

حتما الانم ناهار خوردن و همگی تو چرت بعد از ظهرشونن یعنی اصلا براشون مهم نیست که نوه شون داره به دنیا میاد

 

بعدش هر وقت از شوشو میپرسیدم میگفت زنگ زدم توی راهن دارن میان

منم همین جوابو به خواهرا و خاله میدادم ولی فکر کن از ساعت 1 ظهر تا 5 اینا تو راه بودن انگار قرار بود از کجا بیان انگار نه انگار فاصلشون 20 دقیقه راهه

شوشو هم خیلی عصبی بود و ناراحت

بعدنا به مامانش گله کرده بود که تو اون موقعیت تنهاش گذاشتن

ساعت 2 شد دکتر اومد و نفر اول از مریضای دکتر رو صدا زدن

وااااییییی هر کی میرفت اتاق عمل کلی استرس میگرفتم

اصلا دوست نداشتم روی اون ویلچر بشینم

ساعت  3 شد و هنوز مادر شوهر اینا نیومده بودن

شوشو رفت واسه مامان اینا ناهار خرید آورد انقدر گشنم بود ولی نباید چیزی میخوردم

از دیشب که یه شام سبک خورده بودم دیگه چیزی نخورده بودم

دیگه برام مهم نبود که مادر شوهر اینا نیومدنخواهرا و خاله هم دیگه نمیپرسیدن

حتی به من گفتن از شوشوت هم نپرس که اومدن یا نه

شوشوت خودش خیلی ناراحته و کاملا مشخصه

آخرین نفر هم رفت اتاق عمل و فقط من مونده بودم

آها اینم نگفتم که توی اتاق انتظار مادران که بودم یه پرستار اومد کارا رو انجام بده دیدم عه اینکه دوست دوران دبیرستانمه

4 سال همکلاسی بودیم و خونه هم رفت و آمد داشتیم

نمیشه گفت رفیق فابریک ولی خیلی صمیمی تر از همکلاسی بودیم

تا دو سه سال پیش هم تلفنی ارتباط داشتیم کماکان ولی یهو ارتباطمون قطع شد البته شایدم بی معرفتی از من بود من خیلی تنبلم برای مس مس زدن و تلفن و ...

اونم منو دید اولش هنگ کرد خوب خیییییییلی عوض شده بودم بعدش دیگه روبوسی و اظهار خوشحالی و ...

اینم از شانس خوب من بود دیگه

خلاصه ساعت 4 شد و دوستم اومد منو صدا زد و با پای خودم بدون اینکه روی ویلچر بشینم رفتم سمت اتاق عمل

/ 6 نظر / 16 بازدید
Miss Christina

خیلیییییییییییییی قشنگههههههههه بی صبرانه منتظر بقیه ش هستم عزیزم

ساینا

شیده من اصلا نمیدونم کدوم پست خوندم کدون نخوندم..لااقل نظرات تایید کن ببینم کجا نظر دادم کجا ندادم..ببین چه گیجی هستم

ساینا

شیده چه مادرشوهری داری دعا میکرده انقباضات زیاد شه طبیعی زایمان کنی!!!

ساینا

شیده واقعا از خانواده همسرت ناامید شدم.اما خوب شد ندیدیشون ورفتی اتاق عمل...لحظه اخر میدی خیلی زور داشت

مامان روزین

من استرس داشتمممم از خوندن این مطالب چرا لجشون گرفته این قوم شوشو از تو عزیزم اصلاااااااااااااا هیچی برات مهم نباشه ی روز خوبی ی روز بد بس برا خودت زندگی کن

آمارین

چقد دیر زایمانت رو گذاشتن. معمولا همه صب هستن. این دکترت خلیی دلش خجسته بوده