خاطره زایمان قسمت دوم

خییییییییلی استرس داشتم توی راهرو مامانم اینا رو دیدم و براشون دست تکون دادم

هنوز خبری از مادرشوهر اینا نبود

خواهرم فیلم میگرفت برای اونم دست تکون دادم و با دوستم رفتیم داخل

منو سپرد دست کادر اتاق عمل و سفارشمو کرد

اونجا خیلی هوامو داشتن به خاطر سفارش دوستم

استرس خیلی زیادی داشتم و دستشوییم گرفته بود

به یکی از پرستارا گفتم دستشویی رو نشونم داد

وای نمیدونین چقدر تمیز بود عین یکی از اتاقای یه هتل 7 ستاره البته من که هتل 7 ستاره نرفتم ولی خوب باید یه همچین چیزی باشه :دیییییییی

 

بعد که برگشتم دکتر بیهوشی اومد و همه سوالایی که صبح پرسیده بودنو دوباره پرسید و رفت

منم شروع کرده بودم به صلوات فرستادن و دعا خوندن

هر سوره و دعایی به ذهنم میرسید تند تند میخوندم و از پشت شیشه بچه های اتاق عملو میدیدم که میرن و میان و با هم شوخی میکنن

بعدش دکترم اومد

دوباره همون سوالا

جنسیت نینی رو پرسید و اسمش و ...

خیلی گله خیلی

وجودش بهم آرامش میداد

بعدشم با هم رفتیم داخل اتاق عمل

با پای خودم!

 

اول از همه بهم گان دادن پوشیدم و نشستم روی تخت

بعد دکترم اومد و برام سوند وصل کرد

شنیده بودم درد داره و میترسیدم ولی خیلی وحشتناک نبود قابل تحمل بود

بعدش دکتر بیهوشی اومد و گفت تا جایی که میتونی خم شو و یه آمپول زد توی کمرم

بعدشم توی یکی از دستام آنژیوکد زدن و سرم و ... و یکی دیگه از دستام هم مرتب با دستگاه فشار خونمو چک میکردن

همین طور که خوابیده بودم مرتب صلوات میفرستادم

ماسک اکسیژن روی بینی و دهانم بود ولی تنگی نفس داشتم

پرده رو کشیدن

به دکتر بیهوشی گفتم من هنوز بی حس نشدم شروع نکنین ها

خندید گفت نترس

پاهات مور مور نمیشه گفتم میشه

گفت پاهاتو بیار بالا آوردم

دوباره چند ثانیه بعد همینو گفت و اینبار حس کردم کمی بی حس شدم و پاهام به زور بالا میاد

بار سوم دیگه نمیتونستم پامو تکون بدم

دکتر بیهوشی گفت ببین در حین عمل حس میکنی ولی درد نداری یه چیز سوزن مانند زد توی بازوم گفت حس داری؟

گفتم آره

همونو زد توی شکمم گفت درد داری گفتم نه

بعد گفت ببین این درده این سوزشه این فشاره

درد نداری ولی یه جا یه خورده فشار حس میکنی

اون سر منو گرفته بود به حرف زدن و بقیه پشت پرده مشغول بودن

گفتم شروع کردن

خندید گفت کم کم شروع میکنن

ولی من میدونستم که شروع کردن

خیلی استرس داشتم ساعت 5 بود

از شدت استرس حالت تهوع داشتم به دکتر بی هوشی گفتم یه چیزی تزریق کردن توی سرمم

به دستیارش گفت افت ریت و افت فشار داره

اون دستگاهه که فشارمو چک میکرد و شربان قلبمو نگاه کردم

اولش که اومدم توی اتاق عمل این دستگاه ضربان قلبمو عدد 104 نشون میداد و اون لحظه عدد 84

باز یه چیزی زدن توی سرمم و خوب شدم

البته همچنان استرس داشتم و دعا میخوندم

یه دفعه متوجه یکی دو تا تکون شدم و انگار شکمم خالی شد

بعد صدای نینی رو شنیدم باورم نمیشد گفت به دنیا اومد؟

گفت آره

با بغض گفتم سالمه

گفت اره

دوباره پرسیدم گفت از نظر ظاهری که سالمه سالمه

برگشتم ساعتو ببینم 5:08 بود

یه مانیتور خاموش اونجا بود

یه لحظه چشمم افتاد بهش و دیدم تصویر اتاق عمل توش افتاده

دیدم دست دکتر تو شکمم منه و خون و خون مالی دارن یه کارایی میکنن

یه دختر جوون که بالای سرم نشته بود فوری صورتمو برگردوند گفت چی چیو نگاه میکنیییی نگاه نکنننننن!

خودمم دیگه ترسیدم اونورو نگاه کنم

بعد متوجه چند تا فشار دردناک شدمدکتر بیهوشی گفت این همون فشاری هست که گفتم داشتم شکمم رو فشار میدادن و تمیز میکردن

خوبه این کارو توی بخش نکردن آخه با وجود بی حسی درد داشت

گفتم بیارین ببینمش

گفت تمیزش میکنن میارن

بعد از چند دقیقه گل پسرمو آوردن

توی یه ملحفه سبز پیچیده بودنش فقط صورت مثل گلش مشخص بود چشاش خیلی پف داشت

دماغ و دهنش کوچولو بود

اومد صورتشو چسبوند به صورتم

صورتش داغ بود

هنوز گرمیشو حس میکنم

اشک اومد تو چشام و با بغض همش قربون صئقه اش میرفتم

میخندیدم و اشک میریختم

پسرم گریه کرد

پرستار میخندید میگفت خنده و گریه با هم!

زود بردنش دلم براش تنگ شد

تازه اون موقع بود که یادم اومد دعا کنم برای همه کسایی که ازم خواسته بودن

تند تند اسماشون رو می آوردم و دعا میکردمهر کسی اون لحظه به ذهنم میرسید رو دعا کردم

برای سلامتی و عاقبت بخیری پسر گلم و خوشبختی خانواده کوچیکمون و همین طور سلامتی بابا و مامان و خواهرا و همه دوست و آشناها و مخصوصا اونایی که نینی میخوان دعا کردم

ساعت 5:20 دقیقه نینی رو تحویل دادن به پرستارای بخش نوزادان که ببرن بخش لباساشو تنش کنن ( اینجا رو از توی فیلم دیدم)

ساعت 5:45 دقیقه منو بردن توی ریکاوری یعنی نیم ساعت فقط میدوختن!

موقع بردنم از کادر اتاق عمل تشکر و خدافظی کردم

ریکاوری خییییییییییییلی سرد بود میلرزیدم و دندونام به هم میخورد

پتو روم انداختن یه دستگاهم که میث هیتر بود بالای سرم گذاشتن که گرم شم

5/6 نفری توی اتاق بودیم

یه خانومی خیییییییییلی داد و بیداد میکرد و به پرستارا التماس میکرد که بهش مسکن بزنن

هممونو کلافه کرده بود

همش خداخدا میکردم با این خانومه تو یه اتاق نباشم وگرنه شب تا صبح چطوری تحملش میکردم حتما گیس و گیس کشی میشد

پرستار زنگید به دکتر اطفال گفتش که یه نوزاد داریم از نظر نمیدونم چی چی مشکل داره

هزار تا فکر بد ریخت تو سرم

آخه من آخرین نفر بودم که نینیم به دنیا اومد نکنه نینی من خدای نکرده زبونم لال.....

زدم زیر گریه

پرستار مهربون اومد کلی سعی کرد آرومم کنه

و میگفت به خدا نینی تو نبوده اون یه مورد اورژانسی بوده که نینیش به دنیا اومده و مشکل خاصی هم نداره نگران نباش ولی من مگه آروم میشدم

گریه کردم تا وقتی که اون خانومه که زایمان کرده بود رو آوردن توی بخش و مطمئن شدم که نینی من نبوده

خدا را شکر

ایشاللا این روز برای هیچ مادری نیاد و خدا همه نینی ها رو سالم به پدر و مادرشون ببخشه

ظاهرا نینیش استخوان جمجمه اش شکل نگرفته بود

شب تو بخش زنان این خانومه گریه میکرد و به نینیش شیر نمیداد :(

 

ساعت7:30 دقیقه از ریکاوری منتقلم کردن بخش زنان و زایمان

اونجا که منو از تخت اتاق عمل گذاشتن روی یه تخت دیگه که ببرن بخش شوشو هم بود

یه خورده درد داشتم

گریه میکردم شوشو منو بوسید و دستمو فشار میداد و مهربونی میکرد

بردنم توی بخش

دوستم اومد واسم شیاف گذاشت!!!!!!!!!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم این دوستم منو در همچین وضعیتی ببینه ولی دیگه کاریشم نمیشد کرد

سرمم رو وصل کرد و مامانم اینا رو صدا کرد

موقع ملاقات نبود فقط چند دقیقه مامان و خاله و خواهرا و خواهر شوهر و مادر شوهر اومدن دیدنم

شوشو هم اومد نینی رو شیر دادم و چند تا عکس با شوشو و نینی گرفتیم و دیگه زود رفتن

مادر شوهر اینا وقتی من توی اتاق عمل بودم اومده بودن

حتما شوشو بهشون خبر داده بود

مادر شوهر که فوری در اومد گفت با این شکمی که داشتی ما توقع بچه 5 کیلویی داشتیم این که همش 3 کیلوئه!

خواهر شوهر هم گفت مطمئنی یکی دیگه تو شکمت نیست شکمت نرفته تو!

زنیکه احمق انگار نه حامله بوده نه زاییده

توقع داشت تابچه رو بیرون کشیدن شکمم تخت تخت شه!

مادر شوهرم با یه حالتی برگشته به جای تشکر به دوستم میگه این زینب زینب که میگن شمایین؟

آخه اسم صمیمی ترین دوستم که گاهی ازش حرف میزدم زینبه و مادر شوهر فکر کرد این اونه

من و دوستم فقط نگاش کردیم بدون کلامی

دیگه همه رفتن و فقط من موندم و خواهرم و خاله

دوستم سفارش کرد که کسی رو توی اتاق من نیارن و خودم تنها باشم و دو تا همراه داشته باشم

که این خودش خیلی کمک بزرگی بود

دوستم همش لپ نیکانو میکشید و اسم منو صدا میزد

همش میگفت کپپپپیییی برابر با اصله

عین خودته

همین لج مادر شوهر اینا رو در میاورد

راستی همین دوستم لباس نینیم رو تنش کرد و قد و وزن و دور سرشو اندازه گرفت خواهرم هم از تمامی این مراحل عکس و فیلم گرفته که خاطره خیلی خوبیه

قد نیکان موقع تولد 50 و وزنش3310 بود.

شوشو هم شیرینی دوستم رو داد مامانم هم به خاله ام

اون شب تا ساعت 2 چیزی نخوردم بعدش چند تا آب میوه و ژله

و بعدش مرحله سخت بلند شدن از تخت و راه رفتن

در زندگیم کاری به این سختی ازم نخواسته بودن

بار اول که با کمک تخت و خواهر و خاله بلند شدم نشتم رو تخت و پاهامو آویزون کردن از تخت داد زدم وااااااااای یوکییییییییییید!

حس میکردم همه بخیه ها دارن پاره میشن

سرم گیج رفت و نتونستم بیام پایین اومدن فشارمو گرفتن گفتن بخواب و بعد دوباره آب میوه بخور و بلند شو (من یواشکی خرما هم میخوردم)

خیلی شب سختی بود بالاخره بار سوم از تخت اومدم پایین و فاصله بین تخت تا دستشویی رو رفتم و برگشتم

پاهامو نمیتونستم بلند کنم و دمپاییهامو روی زمین میکشیدم و لخ لخ کنان راه میرفتم

این پروسه تا صبح چند بار تکرار شد

فکر نمیکردم روزی برای راه رفتن اشک بریزم

خوارم زیر بغلمو گرفته بود و قربون صدقم میرفت و اشک میریخت

خیلی درد داشتم تو ناحیه بخیه ها

با اینکه مرتب شیاف و مسکن استفاده میکردم احساس کشیدگی و پارگی داشتن و همش مجبور بودم شکمم رو بگیرم و راه برم تا به بخیه ها فشار نیاد

از فرداش هم شکم بند بستم تا راحت تر باشم

شب تا صبح خاله ام شونصد دفعه نینی رو آورد که میمی بخوره

ولی شیر نداشتم پرستار اومد چک کرد گفت نگران نباش شیر داری میاد کم کم

نینی شب اول خیلی آروم بود ولی اصلا نمیخوابید همش بیدار بود و ساکت چشا رو اینور اونور میچرخوند برخلاف بقیه بچه ها که بخش رو روی سرشون گذاشته بودن

هر کی می اومد نینی رو میدید فکر میکرد دختره

همش میگفتن واااای چه دخمل نازیییییی

یا میگفتن دخمل شما شیر میخوره؟! هههههه

 

صبح دیگه تنهایی میتونستم طول راهرو رو راه برم و خیلی بهتر بودم

رفتم به خانومایی که دیروز توی اتاق انتظار مادران با هم آشنا شده بودیم سر زدم و نینیهاشون رو دیدم

 

خدا را شکر اصلاسردرد نگرفتم اصلا

بعد از صبحونه شوشو اومد بیمارستان تا کارای ترخیص رو انجام بده

البته اومده بود دیدن من و نینی

هی می اومد دم در بخش و من میرفتم پیشش و یه بار هم نینی رو بردیم

میگفت دلم براش تنگ شده از دیشب تا حالا

دیگه ساعت حدودای 1 بود که دکترم اومد و توصیه های لازمو کرد و برگه ترخیص رو امضا کرد

ساعت  2 لباسامو عوض کردم و آرایش کردم و با گل پسرم اومدیم خونه

/ 2 نظر / 51 بازدید
آمارین

الهی عزیزم. چه خوب کردی کامل نوشتی میگم من خاطره ی هرکیو میخونم بعد از بیرون اوردن بچه راحت بوده و حرف میزده و اینور اونورو میدیده. من فقط یادمه همچی که بچه رو نشونم دادن انگار گذاشتنم روی یخ داشتم میمیردم از سرما. یه پتوی گنده مث گونی بود انگار زبر کشیدن روم. یادمه سرمم تکون نمیدادم. اصلا یادم نیس اقاهه که کنارم بود چی بهم میگفت. اتگار توی این دنیا نبودم. حتی وقتی بردنم بیرون از اتاق انگار توی خلسه بودم. فک کنم اوضاع فشارم خیلی بدجور بوده.

ساینا

شیده کاش اولش نوشته بودی که اونایی که بچه دار نشدن هنوز نخونن...این پستت واسه یکی مثل من پر از استرس بود...تشریح اتاق عمل با جزییات و تشکیل نشدن جمجه اون بچه بنده خدا و... دلهره گرفتم[ناراحت]