غیبت موجه

سلام دوست جونی ها خوبییییییین؟

من چند روز رفته بودم خونه ماامنم اینا ولایت

1شنبه ظهر با شوشو رفتیم ترمینال و برای ساعت 3 بلیط گرفتم ولی یه چیزی پیش اومد و شوشو باید ساعت8:30 باز میرفت ترمینال واسه همین دوباره بلیط رو پس دادیم و واسه ساعت 8:30 بلیط گرفتیم و خوشان خوشان برگشتیم خونه

انقد خوشحال شدیییییییییییم نیشخند

ولی چه فایده وقتی عصرش سوار اتوبوس شدم آخر اشکم در اومد

واقعا خیلی بده این همه وابستگی

اصلا به دوری مهربون عادت ندارم انقد حالم گرفته بوووووووووود اون هم همین طور

خلاصه 5 روز ولایت بودم

اونجا اینترنت دیال آپه و نمیتونستم بهتون سر بزنم اینه که این چند روز نبودم

یه روز عصر با مامان رفتیم بازار یه خرده خرت و پرت خریدیم

یه روزش خونه باباحاجی

یه روز دوستم اومد خونمون و کلییییییییییییییییی فک زدیم

مادر شوهر هم یه زنگ نزد بگه بالاخره ÷سرم نیومده عروسم که هست بگم بیا خونمون

هییییییییچ!!!

5شنبه ظهر هم زنگیدم موبایلش احوالپرسی کنم گفت دکتره

و اصلا یه تعارف نکرد که بیا

گفتم شاید خونه نبوده حواسش پرته

جمعه ساعت 12 بود بابا رسوندم خونشون

و تا بعد از ناهار خونشون بودم حدودای 4

زنگید کلی اصرار کرد به خواهر شوهری که بیا ناهار خونمون

ولی یه زنگ به من یا جاری نمیزنه

میگه اینجا خونه خودتونه من دعوتتون نمیکنم

حقیقتش منم فقططططططططط به خاطر شوشو که انقد به خانواده ام احترام میزاره و حس کردم دوست داره برم خونشون رفتم ولی شیمون شدم و این شد که دفعه دیگه از این کارا نمیکنم

نمیدونین که این مادر شوهر من خیلی حساسه از یه حرف ساده ساده ناراحت میشه و یه چیزی توش در میاره که رو کله ات اسفناج سبز میشه

همیشه جاری میگفت ولی این دفعه واقعا بهش رسیدم

خلاصه همین قدر بگم که به زور خودمو کنترل کردم که خونشون گریه نکنم ولی وقتی اومدم خون انقد گریه کردم که چشام باز نمیشد

شوشو هم زنگید و ا صدام فهمید ناراحتم ولی هنوز چیزی بهش نگفتم

بزار خستگی سفر از تنش در بره بعد

خلاصه که امروز ساعت 12 راه افتادیم سمت گلستان

البته شوشو نتونست بیاد دنبالم و رفته بود شرکت

برادر شوهری اومد دنبال جاری منم همراشون اومدم

اینم دلیل غیبت چند روزه من

برم وباتونو بخونم ببینم چه خبره

 

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
تارا

وا تعارف که نکرد هیچی اشکتم در آورد من که بدون شوشو به هیچ وجه نمیرم خونه مادرشوهرم

Christin

از دست این مادر شوهرا

تنهادرغربت

مادرشوهرمن اینا همیشه الکی میگن(یعنی میگفتن) عروس مثل دختر می مونه چندوقا پیشا بالاخره سریه موضوعی که به منم ربطی نداشت وازدست جاریم ناراحت شده بود برگشت گفت جیگرجیگر دیگر دیگر[تعجب][رویا]

ساینا

حسابی در کنار خانواده بودی... خوب گرفتی مثل این زن خاله زنکها فوری به همسرت ماجرا رو نگفتی اینجور بهتره...

لیندا

شیده دیدم آپی جلدی اومدم بخونم دیدم فقط مال خودته [دلشکسته]

ملیحه

وقتی ملیحه دارد از فضولی میمیرد[نیشخند]

ملیحه

روزت پیشاپیش مبارک شیده قشنگم.

جوجو

[قلب] عزیزم با اینکه میدونم سخته اما سخت نگیر